computer free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
یک شبی مجنون نمازش را شکست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
said_83_2004@yahoo.com
said.83.2004@gmail.com
من خیلی کم به نظرات وبلاگ نگاه می کنم اگه دیر بشه شرمنده می شم واسه همین ایمیل بزنین تا به درخواستتون رسیدگی بشه
من 3 سال پیش این وبلاگ رو به کمک دوستان راه انداختم ولی الان دیگه کسی کمکم نمی کنه و دست تنها شدم واسه همینم خیلی کم سر می زنم اگه خواسته ای داشتین ایمیل بزنین تا رسیدگی بشه
کودكي ده ساله كه دست
چپش به دليل يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم
فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد...
پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش
را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين
شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار
مي شود.
استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري
مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با
آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از
همان تك فن برنده شود.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد
راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي
مسلط بودي.
ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده
براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي
نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده
كني.
راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي
امكاني" به عنوان نقطه قوت است.
زنی از خانه بیرون آمد و
سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید،
بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل
خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و
گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او
موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد
خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت
را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و
گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را
دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق
است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن
با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه
نمی آمدند ولی هرجا که
عشق است
ثروت و
موفقیت هم
هست! »
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»








نمی دونم از این سبک نقاشی های روی دیوار خوشتون می یاد یا نه. در هر حال امیدوارم لذت ببرین: